ساکت و تنها چون کتابی در مسیر باد می خورد هر دم ورق اما هیچ کس او را نمی خواند برگ ها را میدهد بر باد میرود از یاد هیچ چیز از او نمی ماند بادبان کشتی او در مسیر باد مقصدش هر جا که باداباد! بادبان را ناخدا باد است لیک او را هم خدا هم ناخدا باد است...
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 8:49 توسط یک تنها |
فکر کردم با خود اندیشیدم این بار از پشت حصار کدامین نفس صدایم را خواهی شنید!؟
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 8:49 توسط یک تنها |
من که می دانم شبی عمرم به پایان میرسد نوبت خاموشی من سهل و اسان میرسد من که میدانم که تا سرگرم بزم و مستی ام مرگ ویرانگر چه بی رحم شتابان می رسد پس چرا عاشق نباشم
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 8:48 توسط یک تنها |
| ||||||