در زمان های دور در جزیره ای انواع هوس ها زندگی می کرد(شادی.غم.ثروت.غرور وعشق).یک روز خبر می رسد که تا چند روز اینده جزیره به زیر اب خواهد رفت. همه به فکر نجات از این جزیره افتادن.همه برای خود یک وسیله ی نجاتی درست کردن اما عشق مانند همیشه تنها !!! ماند. عشق به فکر چاره ای بود تا بتواند با یکی از هوس ها برود. پیش شادی رفت و گفت:شادی من را هم با خود می بری؟هوس شادی انقدر غرق شور شادی بود که صدای عشق را نشنید.عشق نا امید به پیش غم رفت وگفت:غم من را با خود می بری؟ هوس غم در جواب گفت:نه عشق ! من خودم انقدر غم اندوه دارم که جایی برای تو ندارم. عشق به سوی ثروت رفت وبه او گفت:ثروت من را با خود می بری که نجات یابم؟هوس ثروت گفت:من خودم انقدر ثروت مال دارم که جایی برای تو نیست . نمی توانم.عشق به سوی غرور رفت به غرور گفت:ایا من می توانم در قایق تو سوار شوم و نجات یابم؟غرور با لحن تند گفت:نه لباس های تو گثیف است و قایق من راه گثیف و الوده می سازد. عشق نا امید در جزیره قدم میزد.لحظه لحظه جزیره در زیر اب فرو می رفت که نا گهان یک پیر مردی به عشق گفت: بیا در قایق من تا با من برویم از این جزیره.عشق با شور نشاط سوار قایق پیر مرد شده به نجات یافت.وقتی پیاده شد انقدر خوشحال بود که نام نشان ان مرد را نپرسید.به نزد قلم رفت و به او گفت:ای قلم ان مردی که من را نجات داد که بود؟ قبم در جواب گفت:((زمان)).عشق با تعجب پرسید:که چرا زمان!؟ قلم گفت:تنها زمان قادر است عظمت عشق را درک کند. تقدیم به انکه محبتش در خاطرم.خاطرش در یادم و یادش در دلم زنده است.(دوست دارم نازی من)
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 19:56 توسط یک تنها |
از من آزرده مشو، ميروم از خانه ي تو، قبل رفتن تو بدان عاشق و بي تقصيرم، تو اگر خسته اي از دست دلم حرفي نيست، امر كن تا كه بميرم به خدا مي ميرم..
کاش مي شد با تو بودن را نوشت .... تا که زيبا را کشم بر هر چه زشت ... کاش مي شد روي اين رنگين کمان ... مي نوشتم تا ابد با من بمان
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 19:17 توسط یک تنها |
یادمان باشد عشق متعلق
به لحظه هاست و نفرین
برای تمام عمر
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 19:11 توسط یک تنها |
شبی که برای نازیم خواستگار امده بود من یکم ناراحت بودم ولی دلم خوش بود که نازیم من دوست داره به اون جواب نمی ده ..بهش می گه که من کسی رو دوست دارم ... ولی نازیم بهم می گفت علی من نگرانم از نگرانی اون منم دلم لرزید...شب تمام شد روزش یک اتفاقی پیش امد که من به دوست داشتن نازیم نسبت به خودم شک کنم.. همیشه وقتی به هم می گفتیم دوست دارم نازیم می گفت من یکی بیشتر منم می گفتم قبول.. بعد اون اتفاقی که افتاد کلی با هم حرف زدیم برای اولین بار بود که با نازی خودم بد صحبت کردم(تند و جدی)... تا حالا باورم نکرده بود .کرده بود ولی نه به طور جدی...فکر می کرد وقتی بهش می گم میمیرم برات فقط در حد یک گقتن ...بهش ثابت کردم که وقتی بهش می گم (میمیرم برات/ دوست دارم /به پات هستم تا اخرش/ می خوامت با تمام گرفتاری هات).جدی فقط حرف نیست... نازی من به خدااااا دوست دااااارم.حالا هر وقت به هم می گیم دوست دارم من می گم یکی بیشتر دارم.نازی منم قبول می کنه ......وقتی یک زن گریه می کنه همه می گن خوب زنه دلش نازک ولی وقتی یک مرد گریه می کنه می گن چی شده که یک مرد داره گریه می کنه.همیشه باهاش به ارامی نرمی با هاش حرف می زنم چون حضرت علی(ع) میگه:به نرمی سخن بگو تا دوستت بدارن......یک دفعه نازیم از من پرسید چند تا دوستم داری؟من بهش گفتم دوست داشتن من شمردنی نیست.نازیم گفت چرا گفتم حضرت علی (ع) گفته :هر چیزی که شمردنی باشه یک روزی تمام می شود.منم دوست داشتنم تمام نشدنیه.....نازی اگه بیای مشهد برات سنگ تمام میزارم. مثل یک نوکرده دربست در خدمتتم.قدماتو رو چشمام میزارم پوزت به تمام مشهدی ها می دم.اگه بیاد مشهد تمام کارارو می کنم براش که دیگه هیچ وقت نترسه که به هم نمی رسیم... دوست دارم دوست دارم دوست دارم. من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد اهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم اسمان هر کجا ایا همین رنگ است به قول مشهدی ها (هی یره خیلی مخلصیم)
+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 13:13 توسط یک تنها |
| ||||||