رفتی ولی هیچ وقت نفهمیدی من. منی که دوست داشتم منی که برات می مردم منی که جز تو کسی رو نداشتم خودت کاری کردی که هیچ وقت باورت نکنم حرف هایی بهم زدی که فکر نمی کردم بزنی کار هایی کردی که فکر نمی کردم تو بکنی همیشه وقتی مریض می شدم بهش میگفتم ........ اما الان به کی بگم..؟؟؟ هی میخوام زنگ بزنم بگم دوست دازم
زنگ بزنم که بگم بدون تو نمی شه
زنگ بزنم بگم بدون تو می میرم
زنگ بزنم بگم تو پاره تنمی
اما..
اما وقتی کار هایی که در حقم کردی مثل خیانت >کم توجهی >و دروغ...
می گم نه...
نه..
نه.
شایدم بعضی از این کارها رو نکرده باشی اما هیچ وقت نخواستی ثابت کنی که تو این کار هارو نکردی
نمی تونم باورت کنم
نمی تونم...
هر جا هستی با هر که هستی این بدون
هیچ یک از حرفایی که بهم زدی رو فراموش نمی کنم.چه بد چه خوب
اینم خوب بدون
.دوست دارم..
دوست دارم...
دوست دارم....
.....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 19:48 توسط یک تنها |
این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین مهمان تنهایی هایم بودی دلم گرفته بود به تو تکیه کردم هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم دوست داشتم مرهمی باشي بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم تحمل کردم با این همه بهترینم دوستت دارم هرگز فراموشت نمی کنم هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند. 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 0:46 توسط نازی |
نمي دانم اعتماد بي جا کردم يا بي جا به من اعتماد کردند. نمي دانم خدا اين را قسمت ما کرد يا ما خود قسمت را رقم زديم. نمي دانم خدا به ما "دل" داد تا از دنيا ببريم يا دنيا رو داد تا دل بکنيم
نمي دانم لياقت او را نداشتم يا او لايق من نبود.
او قدر ندانست يا من, نمي دانم.....
نمي دانم چرا وقتيکه دل بستن سهل است, دل کندن آسان نيست.
هنوزنمي دانم با بودن او زندگي سخت است يا بي او.
تحمل جاي خاليش توي تک تک لحظه ها سخت تر است يا...
نمي دانم شکستن غرورم سخت تر است يا شنيدن صداي شکستن قلبم.
نمي دانم تو به من "عشق" را آموختي يا مي خواهي "نفرت" را يادم بدهي.
نمي دانم که بگويم: "چرا آمدي؟" يا بپرسم که: "چرا رفتي؟"
من نمي دانم, تو به من بگو.......... ![]()
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 0:24 توسط نازی |
سلام می خوام درد دل کنم
با کسی که صدام نمی شنوه
با کسی که
...نمی دونم کیه
هر کسی که می خواد باشه فقط می خوام در کم کنه
فقط خودش بزار جای من
تا حالا عاشق شدی؟
عاشق نه تا حالا کسیرو دوست داشتی؟
من یک نفر دوست داشتم
اونم می گفت دوست دارم
البته فقط می گفت
از الان خودت بزار جای من
1_
به عزیزت زنگ بزنی دیر وقت مثلا ساعت سه صبح پشت خظی باشینه یک بار چندین بار
چه حالی می شی؟
با خودت چه فکری می کنی؟
2_
برات وقت نزارهمثلا دو یا سه روز بهت نه زنگ بزنه نه اسمس
بعد از چند روز زنگ بزنه بگه وقت نکردم خونمون مهمان بود یا بهانه های دیگه ای
!چی فکری میکنی؟
باور می کنی؟
بهت کم توجهی بکنه باز در موردش چه فکری میکنی؟
اگه عزیزت براش مهم نباشه که کجایی؟
چکار می کنی؟
سالم هستی؟
چی حالی می شی؟
با خودت فکر نمی کنی که اون به تو فکر نمی کنه؟
فکر دلش جای دیگه ای هست؟
من عزیزم با رها با هم قهر کردیم
همیشه کوتاه امدیم یا اون یا من
البته بیشتر من کوتاه امدم
هر وقت قهر می کردیم سعی می کردم پل های پشت سرم خراب نکنم
چون دوست داشتم برگردم و باز با هم باشیم
چون دوریش سخت بود
همیشه سر خودم کلاه می زاشتم می گفتم اون با کسی نیست
اون من دوست داره
هیچ وقت مهرش از دلم نمی رفت
دوتا حرف بد بهم زد که مهر ش تو دلم کم شد
1_
بابات بدبخت2_
تو من به خاطر دانش ثروت بابام می خوایبه نظر شما اگه عزیزت این حرف بزنه با هش چکار می کنی؟
من این دفعه همه چیز تمام کردم
پل پشت سرم خراب کردم
چون دیگه نمی خوام برگردم پیشش
البته اون از خداش
اگه یک روزی اشتباهی بهم زنگ بزنه که می دونم نمی زنه من قبول نمی کنم
خسته شدم از کم توجهی که به من داشت
احساسش دروغین بود
میگفت دوست دارم دو دقیقه بعدش می گفت متنفرم ازت
هیچ وقت برام وقت نداشت
دوستان خواهش می کنم نظراتون براش بزارین ایا من حق دارم
بزارین تا بخونه
البته من عزیتش می کردم
هر وقت دلم می خواست
نه هر وقت دلم تنگ می شد بهش زنگ می زدم مهم نبود برام که الان می تونه صحبت کنه یا نه چون واقعا دلم براش تنگ می شد
این کارم بد بود ولی چکار کنم دوسش داشتم
نظراتون حتما براش بزارین همین جا
به نوشتنم نخندین
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 20:46 توسط یک تنها |
گاهی آدمها اشتباه می کنن گاهی آدمها کارایی می کنن که نباید بکنن گاهی آدمها حرفایی می زنن که نباید بزنن گاهی آدمها حرفایی باید بزنن که نمی زنن گاهی چیزهایی را دوست دارن که نباید گاهی درست و غلط اونقد به هم می پیچه که تشخیصش سخته گاهی فقط بدی می بینی و این خیلی بده گاهی واقعا خوبیی نداری که دلخوشش بشی خیلی بده که حتی چیزایی که محرمترین دوستات نمی دونن یه عده آدم به خوشون حق دونستن وقضاوت می دن این خیلی بده که هرکسی اجازه بده به خودش هر قضاوتی کنه این خیلی بده که خیلی وقتا در موردت صحبت کنن خیلی بده خیلی خیلی خیلی و این بخاطر اینه که من یه کارایی را که نباید میکردم کردم
+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 0:46 توسط نازی |
خانم ...دیگه نمی یام به این وبلاک
سعی نکن مطلب بزاری تا من بخونم چون دیگه اصلا نمی یام فقط حرف اخرم راضی نیستم که بهم خیانت کردی خدانگهدار نمی گم می گم بای
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 18:7 توسط یک تنها |
۱.دوست دارم
۲.عاشقتم
۳.اولین باره که با یک پسر دوست شدم
۴.قول میدم همیشه باهم بمونیم
۵.من از اخلاقت خوشم امده
۶.هر کاری که بگی برات می کنم
۷.من به غیر تو به هیچ کس فکر نمی کنم
۸.خوشکلترین پسری که تو عمرم دیدم تویی
۹.بهترین لحظه های عمرم وقتی که با تو بودم
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 18:3 توسط یک تنها |
تـوجه کردن ماننـد تـابش نـور خورشيـد بر انسان هـا است بـه هـر آنچـه که تـوجـه کنيم رشـد می کند و هـر آنچـه بی توجهی کنيـم پـژمـرده خواهـد شـد
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 17:58 توسط یک تنها |
در رویا ها یم دیدم که به خدا گفتگو می کنم خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟! من در پاسخ گفتم: اگر وقت دارید؟ خدا خندید گفت:وقت من بی نهایت است پرسیدم:چه چیزی بشر تو را سخت متعجب می سازد؟ خدا پاسخ داد: کودکیشان اینکه انها از کودکیشان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و دباره پس از مدتها ارزو میکنند باز کودک شوند. اینکه انها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول بدست اورند وبعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی ازدست رفته شان را باز جویند اینکه با اضطراب به اینده مینگرند و حال خویش را فراموش می کنند بنابرین نه در حال زندگی می کنند و نه در اینده اینکه انها به گونه ای زندگی می کنند که گوئی هر گر نمی میرند و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز نزیستند . دستان خدا دستانم را گرفت مدتی سکوت کردیم و من دباره پرسیدم:به عنوان پدر می خواهی کدام در سهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ گفت: بیاموزند که انها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشند همه کاری که انها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخمهای عمیقی در قلب انها که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد تا ان زخمها را التیام بخشیم بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها رو دارد بلکه کسی هست که به کمترین ها نیاز دارد بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و ان را متفاوت ببینند بیاموزند که کافی نیست که دیگران را فقط ببخشند .. من با خضوع گفتم: از شما به خاطر این گفتگو سپاسگذارم ایا چیز دیگری هست که دوست دارید به فرزندانتان بگویید؟ خداوند لبخند زد گفت: فقط اینکه بدانند من اینجا هستم همیشه......
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 19:4 توسط یک تنها |
دلم میخواد برم
مشهد
دیگه آروم و قرار ندارم دلم میخواد برم![]()
خدا من میخوام برم مشهد
یا امام رضا دلم برات یه ذره شده میدونی چند وقته نیومدم پیشت؟
میدونی تنها مونسمی؟تنها کسی که میتونم باهاش درد و دل کنم![]()
شاید قسمته که نریم
ولی حتی فکر اینکه نمیرم مشهد هم دیوونم میکنه![]()
خیلی خستممممم از همه چی! میخوام برم پیش امام رضا تا آرامش بگیرم![]()
تا درد و غمم یادم بره
خدایا میدونم تو چاره ی همه دردایی میدونم تو تنها یاور مایی میدونم به جز
تو هیچکس دیگه تو این دنیا به فکر ما نیست میدونم قادری توانایی هر کاری که
بخوای میکنی پس این این آرزوی من حقیر رو هم بر آورده کن![]()
دیگه طاقت ندارم![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 12:30 توسط یک تنها |
| ||||||