بعد از يه مدت طولاني اومدم آپ كنم.خيلي وقته كه حس آپ كردن ندارم
خيلي وقته كه حالم خوب نيست نه شب دارم نه روز!همش دلم ميخواد تنها باشم
دلم ميخواد يه گوشه اي بشينم و به بدبختي هام فكر كنم
ولي تنهايي هم ديگه واسه ما كلاس ميذاره!!!!ديگه پيشم نمياد
همش استرس دارم خيلي وقته كه درست و حسابي نخنديدم،اونم من كه استاد خنديدن بودم.ولي ديگه
.......خدا جونم داري ميشنوي؟داري ميبيني كه چه حالي دارم؟چرا كمكم نميكني؟
ميدونم اگه تو هم نبودي حالم خيلي از ايني كه هست بدتر ميشد
.خدا كمكم كن بشم همون دختر سابق.همون دختري كه همش شاد بود هيچي براش مهم نبود.همون دختري كه
يه لحظه هم خنده از روي لباش نميرفت حتي موقع خواب
!خدا جوني خودت كه يكي از مشكلاتي كه باعث شده به اين حال بيفتم رو ميدوني پس چرا حلش نميكني؟
من كه به همه دري زدم اما فايده اي نداشت ميدونم شايد حكمتي توش باشه ولي آخه چه حكمتي؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدايا ديگه مغزم كار نميكنه!!!خودت به دادم برس اي دادرس بندگان
دوستاي عزيزم ازتون ميخوام كه دعام كنين،راهنماييم كنين!!!
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 1:5 توسط نازی |
ساکت و تنها چون کتابی در مسیر باد می خورد هر دم ورق اما هیچ کس او را نمی خواند برگ ها را میدهد بر باد میرود از یاد هیچ چیز از او نمی ماند بادبان کشتی او در مسیر باد مقصدش هر جا که باداباد! بادبان را ناخدا باد است لیک او را هم خدا هم ناخدا باد است...
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 8:49 توسط علی |
فکر کردم با خود اندیشیدم این بار از پشت حصار کدامین نفس صدایم را خواهی شنید!؟
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 8:49 توسط علی |
من که می دانم شبی عمرم به پایان میرسد نوبت خاموشی من سهل و اسان میرسد من که میدانم که تا سرگرم بزم و مستی ام مرگ ویرانگر چه بی رحم شتابان می رسد پس چرا عاشق نباشم
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 8:48 توسط علی |
شيشه ای می شکند... يک نفر می پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادر می گويد...شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل يک کودک شيطان آمد. شيشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد... اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم می پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ی پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا ؟ **************** آن زمان ها به امیدی که تو برخواهی گشت پای هر پنجره مات می نشتم به تماشا //تنها//
گاه بر پرده ی ابر، گاه بر روزن ماه، دور تا دورترین جاده می رفت نگاه، باز می گشتم تنها ..
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 1:28 توسط نازی |
آن هنگام که زبانم از گفتن وصف تو قاصر ماند به نوشتن روی آوردم،
تا بهتر بتوانم حرفهای درونم را که یادآور پاکی و خلوص قلبیست سرشار
از پاک بودن و بی ریا بودن، به تو تنها سنگ صبورم تقدیم کنم...
به تو که در لحظه های سراسر اندوه زندگی ام به سرزمین آرزوهایم آمدی ومرا
به باغ دلت راه دادی و من دیدم باغ دلت چه بزرگ است و من ذره ی ناچیزی در این
سبزه زار بی انتها...
کمک کن تا لایق دلت باشم...

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 2:34 توسط علی |
روز عشق روز دوست داشتن روز تووو روز آرزوهای بزرگ روز والنتاین رو به تنها کسم عزیزترین کسم تبریک میگم ...
به امید کناااار هم بودن![]()
![]()
![]()

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 1:16 توسط علی |
میون صفحه عالی لکه سردی رو دیدم تو اون نگاه پاکش چه غم در دی رو دیدم با خودش اهسته می گفت ای خدا ی نازنینم کاش می شد از اون نگاهش گل عاشقی بچینم تمام هستیم دادم تا که اون یک روز بشه ما اخ که هیچکی نمی دونه تو دلم نمونده جز اه روز شب دارم می گردم که اونو بدست بیارم اما تموم نمی شه دیگه طاقتی ندارم چی بگم خدای خوبم عشق ما برام یک خوابه ارزو ی داشتن اون مثل راه رفتن رو ابه ابه ابه
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 20:7 توسط علی |
من میدانم که تو چه قدر از من دوری
در قلب من و تو جایی جز عشق نیست عشقی که در کنار تو فقط و فقط جاودانه است.
شاید راه من و تو دور باشد ولی وقتی قلبها به یکدیگر نزدیک باشد دیگر آن دوری به نزدیکی و شاید با هم ودر کنار یکدیگر بودن را بد هد.
ای که زيباترين زيباييها را در وجود خودت نهفته داری . کلامم از گفتن عشق من به تو عاجز است و نوشته هايم وسعت يک دفترچه را بيش نداست . پس من برای تو نوشته ها را وسعت بخشيدم .وسعتی به پهنای دنيا و زين پس عاشقانه هايم را در اين پهنا می نويسم . مينويسم تا
تمام دنيا بداند که من چقدر تو را دوست می دارم
*******************************
می پرسم:چه کار می کنی؟
می گویی:به آینده فکر می کنم!
می پرسم:آینده؟
می گویی:
آ :آری ،کاش
ی :یک بار
ن :نشان دهی
د :دوستم داری
ه :همین!!!
+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 14:48 توسط علی |
دیروز عموم با زن عموم از مکه بر گشتن ما توی راه بودیم که بریم استقبالشون که تو زنگ زدی من نمی تونستم جوابتوبدم
چون هم زن داداشم کنارم نشسته بود هم محمد.... زن داداشم می گفت چرا گوشیتو جواب نمیدی؟ گفتم یکی از بچه ها ست داره اذیت می کنه خودم بهش زنگ می زنم اما باز زنگ زدی من نمی دونستم چی کار کنم مجبور شدم گوشیمو خاموش کنم علی تو رو خدا
تو رو خدا وقتی می خوای کاری رو انجام بدی یه کم فکر کن وقتی من تماست رو رد می کنم این یعنی اینکه کسی پیشمه نمی تونم صحبت کنم....اگه یکی از دوستام بهم زنگ بزنه و پشت خط باشی سریع فکرای بد می کنی علی تو که اینجوری نبودی؟
چرا سریع اس ام اس میدی بهم میگی من دیگه با تو کاری ندارم با هر کی خواستی صحبت کن من واست ارزش ندارم اگه داشتم پشت خط نگهم نمی داشتی .. وهر وقت که خواستی گوشیتو خاموش کن؟؟ وقتی می بینی که پشت خط هستی خوب حتما نمی تونم قطع کنم چند دقیقه دیگه زنگ بزن نه اینکه
نه اینکه هر از۳۰ ثانیه زنگ بزنی ....دارم به دوست داشتنت شک می کنم. یه مدته که تغییر کردی ![]()
زود عصبی میشی نمی دونم دلیلش چیه؟!!! اصلا باورم نمیشه همیشه می گفتی اگه یه روز باهات صحبت نکنم میمیرم الان بهم اس ام اس میدی که نازی همه چی تمام شد!!!
علی چرا اینجوری می کنی؟ علی گناه من چیه؟؟ چرا با من این کارا رو می کنی؟ چرا زود تصمیم می گیری زود قضاوت می کنی؟ به خدا دیگه خسته شدم ... ....خدایا کمکم کن
**************************
مهربانی را اگر تقسیم کنیم من یقین دارم به ما هم می رسد ادمی گر ایستد بر بام عشق دست هایش تا خدا هم می رسد
+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 13:23 توسط علی |
| ||||||